تبليغاتX
دختري با كفش هاي قرمز همراه شو عزیز
یک دختر جلف!

بعدا نوشت : بنا به دلایل امنیتی از این به بعد اینجا، "نفیسه" رو "نگار" صدا می کنیم!!!

+ ناراحت شد؟؟ نکنه ناراحت شده باشه ؟ .. شد؟ شد؟؟ شد؟؟ .. نباید اون حرفو می زدی .. چرا تو آروم نداری دختر؟؟ چرا همیشه وحشی ای؟؟ حالم ازت به هم می خوره .. اَه ولم کن .. بذار نفس بکشم . دارم خفه میشم لعنتی . خداااا . الان به چی فک می کنه؟؟ من خیلی بدم . می دونم اینو . چرا نگام نمی کنه؟؟ چرا حرف نمی زنه ؟ شاید بغض کرده ، ها؟ .. همش تقصیر کله پوکته! اگه دو دقیقه بیشتر جلوی اون دهنتو گرفته بودی الان این جوری نمی شد . چیه؟ دلت می خواد گریه کنی؟؟ اینقد گریه کن تا بمیری ..

پ.ن : خسته م . خیلی ..

+ دلم می خواد پالتوی قرمزمو بپوشم . چکمه های پاشنه 7 سانتی قرمزمو بپوشم . یه رژلب قرمز هم بزنم . موهامو ول کنم تو باد . رو برفای سفید راه برم و تو دلم دعا کنم : کاش برف هم قرمز بود! و زیر لب چن بار دعا کنم . نا امید بشم از دعا کردن و یه کوچولو با خدااا قهر کنم . برف بخورم . برف بخورم و یخ بزنم . بیفتم رو برف و زل بزنم به آسمون و زیر لب بگم : وقتی آبی هستی ، قشنگتری ..

پ.ن : وقتی 12 ساله بودم، هم پالتو قرمز داشتم هم چکمه ی قرمز ..

+ برای بغض تو گلوم هیچ توضیحی ندارم . برای اعصاب خط خطی م هم همین طور . یک شنبه ها همیشه لعنتیه مثل شنبه ها . مثل 5 شنبه ها . نه .. 5 شنبه رو دوس دارم . 5 شنبه ها به خدا نزدیکترم . 5 شنبه ها رو با طعم کارگاه و بوی فلز دوس دارم . 5 شنبه ها رو با نگاههای دزدکی دوس دارم . تنهایی رو دوس دارم این تنهایی لعنتی رو که بعضی وقتا گریه م میاره رو دوس دارم . این تنهایی رو دوس دارم حتی اگه تا آخر عمر تو گوش بغل دستیت پچ پچ کنی . بهت گفته بودم حالم ازت به هم می خوره؟؟ این تنهایی رو دوس دارم حتی اگه تنهام بذاری و من و موبایلم دقیقه ها رو برای پیدا کردنت بال بال بزنیم ..

+ مطمئنم وقتی من به دنیا اومدم هوا بارونی بوده . مهم نیست که 25 تیر – چله تابستون – بارون نمیاد . تو فک کن اومده . مطمئنم هوا تاریک بوده و مادرم برای به دنیا آوردنم نفرینم کرده . حتما بعد از دیدنم - وقتی توی صورتش لبخند ملیحی زدم- پشیمون شده و از خدا خواسته آینده درخشانی داشته باشم . مطمئنم محمد از اینکه یه خواهر جیغ جیغوی مومشکی دماغ گنده داره اصلا خوشحال نبوده . هرچند که با دیدن تفنگی که باور کرده از بهشت براش آوردم سعی کرده دوستم داشته باشه! * مطمئنم بابا با دیدنم دعا کرده همیشه دختر پاکی باشم نه یک فاحشه ناپاک . مطمئنم با به دنیا اومدنم کلاغی مرده، قورباغه ای زنده شده و دایناسوری پوسیده! و گنجشکی از جیک جیک جوجه بوگندوش ذوق کرده . و خداااا .. خدااا سعی کرده لبخند بزنه ..

* وقتی به دنیا اومدم بابا برای محمد یه تفنگ گنده خرید و گفت : اینو آبجیت برات آورده . از بهشت ..

+ این دنیا چیز مزخرفیه . این زمین یه دیوونه واقعیه . انتهای آرزوش اینه که اینقدر بچرخه تا بترکه . متلاشی بشه . یه چیز زردی داره به اسم خورشید . مغروره . هروقت بخوای نیست و هر وقت نخوای مثل بختک روت می افته . آدمهایی داره که خوشی زده زیر دلشون و دنبال جایی برای بالا آوردن می گردن . آدمای دماغ گنده عملی . و من نمی دونم تو این دیوونه خونه برای چی دارم می پلکم . خدااا از اینکه منو عصبی و گریه ئو ببینه حال می کنه . از اینکه فین فین کنم و دماغمو بالا بکشم حال می کنه . و من تو این دنیا فقط با این خداش کنار میام . تو این دنیا اگه سیاوش نباشه و آهنگاش ، اگه شاهین نجفی نباشه و غرزدن هاش ، اگه عینک دودی نباشه . اگه فسنجون مامان پز نباشه و اگه برف نباشه . اگه شیرموز نباشه . اگه رژلب صورتی نباشه . اگه چکمه های پاشنه 7 سانتی نباشه ، من حتما می میرم ..  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت   توسط jiiiigh  | 

+ میگم : نفیسه من نیستم! اگه یه دفعه بفهمن چی کار کنم؟ .. میگه : اگه سوتی ندی نمی فهمن . خیلی راحت کارتو بذار رو گِیت و رد شو! .. میره تو و یه ذره بالاتر، از لای نرده ها کارتو میده دستم .. قلبم می زنه، دستام می لرزه! جلوی سه تا مرد حراستی کارتو می زنم رو گیت . دستگاه بوق میزنه. مرده میگه: 2 بار از این در اومدید تو؟؟ با دستپاچگی میگم: بله ه ه .. سرشو تکون میده و من تند تند رد میشم . یه کمی جلوتر با نفیسه می زنیم زیر خنده! من به خودم آفرین میگم برای اینکه سوتی ندادم ..

پ.ن : دانشگاه تهران جای قشنگیه!

+ جمعیت زیادی تو دانشگاه جمع شده بودن و شعار میدادن . با مچ بند سبز و ماسک و عینک . دور دانشگاه رو چرخیدیم و شعار دادیم . جمعیت رفت سمت سر در دانشگاه و ما تصمیم گرفتیم تا دیر نشده بریم هفت تیر . اومدیم بیرون . یه عالمه گاردی داشت میومد سمت دانشگاه ..

ایستگاه هفت تیر و طالقانی مترو رو بسته بودن . دروازه شمرون پیاده شدیم و با تاکسی خودمونو رسوندیم نزدیک هفت تیر . فضا به شکل وحشتناکی امنیتی بود . قدم به قدم گاردی . پلیس . لباس شخصی هایی که حتی از زیر عینک دودی بزرگم نگاه مشکوکشون رو حس می کردم . هوا ابری بود و عینک دودی های سیاه و قهوه ای مضحک به نظر میومد . می خواستیم از کوچه پس کوچه برسیم به میدون که یه دفعه یه نفر محکم خورد به پهلوم و شروع کرد به دویدن . جیغ زدم رو سرش ، دوتا لباس شخصی با بی سیم از کنارم دویدن . تازه فهمیدم چه خبره .. دعا دعا می کردم نگیرنش . جلوی چشام به دستاش دسبند زدن ..

نرسیده به میدون "فداییان رهبر" رو دیدیم که به طرز حال به هم زنی شعار میدادن . مردم برای اینکه پشت سر اونها راه نرن از راه باریکه وسط ماشینها به سختی رد می شدن و این حرکت معنی قشنگی داشت . میدون غلغله بود . هر طرف می رفتیم یه عده گاردیِ هار می ریختن و می زدن . وحشیانه می زدن . یه باتوم خورده بود تو کمر یه خانوم تقریبا 60 ساله . جیغ می زد و نفرین می کرد . رفتم طرفش، دلداریش دادم و دستمو کشیدم رو کمرش . برآمدگی بزرگی رو زیر دستام حس کردم، باد کرده بود .. کنار در مترو وایستاده بودیم که یه دفعه دیدیم شلوغ شد و یه نفرو زدن . همه شروع کردن به هووووو کردن که از وسط خیابون گاردیه با تفنگِ پرتاپِ گاز اشکاور اومد سمتمون و با قنداق تفنک شروع کرد به زدن . هر کس که زیر دستش میومد، فارغ از جنس و سن . من و نفیسه جا خالی دادیم وگرنه یه نورای مجروح داشتید الان! .. رفتیم وسط میدون که دیدیم همه دارن می دون . ما هم دویدیم که یکی اون وسط داد زد: برید تو کوچه .. برید تو کوچه .. ما هم رفتیم تو کوچه که دیدیم گاردی ها با زنجیره انسانی کوچه رو بستن ( اینجا بود که فهمیدیم یاروئه که داد زده از خودشون بوده ) . جمعیت اول کوچه وایستاد که گاردی ها دوباره حمله کردن و زدن ..

پ.ن1 : ما ساعت 10:45 رسیدیم هفت تیر ولی محمد که ساعت 10 اونجا بود می گفت جمعیت خیلی زیاد بوده ( مثل ساعت 10 روز قدس ) و تا می خواستن شعار بدن می ریختن سرشون ولی مردم از هر فرصتی برای شعار دادن استفاده می کردن . می گفت خیابون قائم مقام کلا دست سبزها بوده و تنها کاری که از دست اونا براومده سرکوب بوده و سرکوب .. دوست محمد ولیعصر بوده می گفت بدجور کتک خورده ..

پ.ن2 : مثل اینکه تمام نیروهاشون رو ریخته بودن تو ولیعصر و هفت تیر و انقلاب و کلا اون حوالی چون مامان خوش شانس من خیلی شیک با یه جمعیت زیاد از بلوار کشاورز تا امیر آباد و پل گیشا و .. بدون هیچ مشکلی فقط شعار دادن و شعار ..

پ.ن3 : وحشی بازی و تعداد نیروها روز 30 خرداد (شنبه خونین) رو برای همه تداعی کرد فقط با این تفاوت که اون موقع به مردم شلیک می کردن، دیروز تیرها هوایی بود .. به کروبی هم حمله کردن و چند تا گاز اشکاور به سمتش نشونه رفتن که یکی ش خورده تو سر یکی از محافظاش . به حبیب الله پیمان هم حمله شد ..

پ.ن4 : تو میدون هفت تیر فرج الله سلحشور رو دیدیم (اووووووق) من و نفیسه جلوی اون همه بسیجی نما و گاردی بالا آوردیم .. مثلا!

+ ساعت 12 بود که نا امیدانه و دِپرس رفتیم سمت انقلاب تا ببینیم دانشگاه چه خبره که دیدیم در دانشگاه ( سر در اصلی ) بازه و بچه ها تا نیمه اومدن بیرون و شعار میدن و یه عالمه گاردی جلوشون وایستادن . با جنگولک بازی فراوان رفتم تو با این تفاوت که این دفعه کارتها رو با قیافه تطبیق میدادن! من هم با اعتماد به نفس زیاد کارت رو گرفتم جلوی چشاش و رد شدم!!!!! با بچه ها همصدا شدیم و خودمونو خالی کردیم . معلوم شد که صب نذاشتن دانشجوها از دانشگاه بیان بیرون و از ساعت 9.5 مداوم دارن شعار میدن! شعار ها خیلی تند بود طوری که از بین 5 تا شعار 3 تاش در مورد خامنه ای بود . من منتظر بودم تا هر لحظه گاردی ها حمله کنن ولی نمی کردن!! تا اینکه می خواستن به زور درو ببندن که دانشجوها نذاشتن ، گاردی ها حمله کردن و بچه ها رو به زور چپوندن تو . یه عده رفته بودن بالای نرده ها و یه عده از پایین درو می کشیدن، از اون طرف هم گاردی ها . دانشجوها درو بکش . گاردی ها درو بکش .. در این بین ضربات باتوم بود که تو دست بچه ها می خورد . در تا نیمه بسته شده بود که یه دفعه دیدیم در به کلی باز شد و دست و سوت و جیغمون بود که شنیده می شد . 

یه ساعت بعد چن تا اتوبوس آوردن و پارک کردن جلوی در تا مثلا مردم نتونن جمعیت رو ببینن و تحریک نشن . حراست چندین بار اومد باهامون حرف زد که تمومش کنید ولی بچه ها گوششون بدهکار نبود . شعار می دادیم : اتوبوس باید بره .. اتوبوس باید بره .. که ساعت 3.5 _4 بود که دیدیم اتوبوسا رو حرکت دادن و دوباره تونستیم خیابون و مردم رو ببینیم . جمعیت زیاد بود و خیابون رو به روی دانشگاه رو بالا پایین می کردن . چندین بار هم از پشت نرده ها دیدم که با باتوم افتادن به جون مردم که شعار دادیم : ولش کن ، ولش کن ..  نفیسه بادکنکای سبزی که آورده بودم رو گرفت و باد کرد و با چن تا از پسرا پرچم ایرانو کشیدن پایین و چن تا بادکنک سبز و عکس میرحسین و پارچه بزرگ سبز رو بهش چسبوندن و فرستادنش بالا که اون موقع شعرای : ای ایران .. و  وطنم پاره تنم .. خوندیم . فک کن از اول تا آخر تو ساختمون رو به رو دو سه نفر مزدور بودن که فقط فیلم می گرفتن . بچه ها هم ژست می گرفتن و مسخره بازی درمی آوردن . ساعت حدود 5 بود که یکی از بچه های انجمن اسلامی اومد با همه صحبت کرد که : اگه شب بشه خطرناکه و بیاین همینجا تمومش کنیم و تا همینجا هم بدجور حرصشون دادیم و .. که جمعیت شروع کرد به دست زدن و تموم شد ..

پ.ن 1 : شعار های برتر:  ای رهبر آزاده / خمینی چشم براته   ..   حسین حسین شعارشه / تجاوز افتخارشه   ..   نه آمریکا نه روسیه / ایران مال ایرانیه   ..   سفارت روسیه / لانه جاسوسیه / مرگ بر روسیه   ..  بسیجی آماده باش / 16 آذر هم میاد   .. ای دولت دروغگو / حق مسلمت کو؟؟   ..

پ.ن2 : پاهام درد می کنه . انگشت شصت پام باد کرده و بگی نگی کبود شده .. خلاصه اینکه امروز لنگان لنگان رفتم دانشگاه ..

پ.ن3 : ایشاالله 22 بهمن پیروزی جنبش مون و سرنگونی حکومت استبداد خا.. رو جشن می گیریم ..

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت   توسط jiiiigh  | 

 

بعدا نوشت : خدا مواظبمون بود! .. تا ساعت ۶ دانشگاه تهران بودم! حرف دارم برای گفتن .. به زودی ..

وقتی چشامون وا شد از زندگی سیر شدیم       نفهمیدیم چی شد، توی جوونی مون پیر شدیم

گفتن چپ می زنی، منحرفی، بی اعتقادی        اما  کی شما به سوالای من جواب دادی؟

ما از وقتی چشارو وا کردیم که جنگ بود             تو دست بابا به جای قلم تفنگ بود

همیشه یه پای زندگی واس ِ ما لنگ بود            همیشه جواب اعتراضمون که سنگ بود

فقط واس ِ یه باز بذار من بگم قصه رو                من و تو هر دوتا می شناسیم درد و ریشه رو

واس ِ یه بارم بذار فک کنم که آدمم                   تصور کنم  تو یه جامعه سالمم

بذار یادم بره بیست سال تو سری خوردم           که یه تفاله بی ارزشم ، بذار فک کنم

بذار یه لحظه چشامو ببندم رو خواهرم                رو گریه ی شبونه و بغض ِ مادرم

بذار چشامو ببندم و بگم خوشبختم                   که  بی آینده نیستم و به فردا چشم دوختم

تو ، تو دلت می خندی اگه تو ناز و نعمتی            آخه زندگی واس ِما یه چیز دیگه س لعنتی!

واس ِ ما لحظه هاییه تو خواب که رفته                گریه ی سرخ اون چشاییه که خون گرفته

واس ِ ما این زندگی نیست، مثل جون کندنه         مثل تا صبح زنده شدن و شب مردنه

مثل یه مامور با چکای برگشتیو                          دست و پا زدن توی فقر و بدبختیو

مثل اینکه دامنتو رو سرت بگیریو                         آبروت بره تو محله تون، بخوای بمیریو

باید خودتو بفروشی،هر جوری پول می خواد          تو سرت اگه می زنن صدات در نمیاد

یه زندگی،یه قسطی آخر ماه ، اجاره خونه            انسجام ملی_اسلامی زیر سقف ویرونه

به هرکی هرچی که گفتم کسی که چیزی نگفت   طرف ما همیشه یه شبه، یه شب مخوف

طرف ما ، مرگ هم تاوون داره                              طرف ما ، همه پیاده ن یه عده سواره

طرف ما ، کلکسیون بدبختیه                               طرف ما، همه چی واس ِ ما بی معنیه

طرف ما فاحشه یه زنِ خونه داره                          جز این راه واس ِ شام شبش چاره نداره

طرف ما معرفت لب خیابونا وله                             اینکه شرم نکنی از خودت، خیلی مشکله

جایی که معنی آدم همیشه زیر سواله                  مثل یه انسان زندگی کردن تقریبا محاله

یه بار سنگین اینجا از صب تا شب روی دوشته         فقط صدای وحشت و خفقان تو گوشته

طرف ما جانی تو دانشگاه درس می خونه              طرف ما عجیب، دانشجو تو زندونه

طرف ما ملیت یه تخته سنگ شکسته س              هویت اون دریه که 14 قرنه بسته س

تو محله ی ما، آدما نصف قیمتن                            اینجا به آدم قد یه سگ ارزش نمیدن

واس ِ ما خیلی وقته تو سری خوردن عادته              و یه خدااایی که می خنده، به حالمون شاهده!

اینجا دلت گرفت، میگن خودکشی راه حله         اینجا زندگی کردن از مردن مشکل تره

طرف ما ، مرگ هم تاوون داره                                طرف ما ، همه پیاده ن یه عده سواره

طرف ما ، کلکسیون بدبختیه                               طرف ما، همه چی واس ِ ما بی معنیه

* شاهین نجفی

+ شب است و چهره میهن سیاهه  ....  نشستن تو سیاهی ها گناهه

پ.ن1 : فردا روز بزرگیه، می بینمت و  لبخند می زنم بهت، یه لبخند سبز ..

پ.ن2 : دارم از دلشوره می میرم ..

پ.ن3 : با نفیسه قرار دارم، می خواد قاچاقی ببردم تو دانشگاشون!! .. دانشگاه تهران .. بعدش هم میریم هفت تیر ..

پ.ن4 : خدا جون مواظبمون باش ..

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت   توسط jiiiigh  | 

قهرمانِ کوچولوی رویاهام سلام ..

نبینم غصه بخوری از اینکه از مامان دوری . می دونم که اون بالا بالا ها بهت خوش می گذره . خبرشو دارم که خدا روزی چن بار بغلت می کنه. شنیدم که فرشته ها دایه های خوبی برات هستن. اشکای نازت رو برام هدیه آوردن چن بار . وقتی ناراحتم ، وقتی غمگینم خدا از تو برام میگه . از چشای مشکی و صورت سفیدت . از مژه های مخملی و موهای حالت دارت .. مامان همیشه به بودنت افتخار می کنه . اینکه فاصله ها رو می فهمی و بی تابی نمی کنی . اینکه خدااا و فرشته ها رو کلافه نمی کنی .

ایمانم، پسرکم .. بعضی وقتا فک می کنم این دنیا جای فرشته هایی مثل تو نیس . اینکه اون بالا بمونی و گریه هاتو بریزی به پای خداا و رو  ابرا قهقهه بزنی بهتره . زندگی تو این دنیا سخته عزیزم ، خیلی سخت . برای بودن و موندن تو این دنیا باید سنگ باشی، باید بشکنی . بعضی وقتا نابود شدن لازمه . اینکه دستاتو بذاری رو زانوهات و بلند شی . نحیف و امیدوار .. بعضی وقتا فک می کنم نبودنت یعنی مرگ . مامانت مثل خیلی وقتا تو دوراهی مونده . تو دوراهی بودن یا نبودنت . مثل همیشه چشامو بستم و سپردمت به خدااا .. عزیزکم! این دنیا پر از دوراهی هاست . شک، وجودت رو می خوره و مغزت رو نابود می کنه . اینکه تو اوج نا توانی بخوای بهترین راه رو انتخاب کنی . هر وقت نتونستی درست تصمیم بگیری ، هروقت همه دنیا متحد شدن برای نابودن شدنت چشاتو ببند و خدااا رو صدا بزن . خداا صداتو می شنوه .. پسرکم! هر وقت احساس کردی غم ها روی قلب کوچیکت سنگینی می کنه گریه کن . بلند و پرصدا. از صدای هق هق و اشکهای گرمت خجالت نکش . بذار بباره ..

ایمانم، قلبم ..

حقیقت تو این دنیا مثل آتیش می مونه . برای داشتنش باید بسوزی و این درد بزرگیه .. مامان جان، دونستن حق توئه . حقیقت حق توئه . برای رسیدن بهش موانع رو خط بزن . قوی باش . مرد باش .. " هیچ چیز تو این دنیا مقدس نیست " . تو می تونی و باید برای فهمیدنشون چرااا بیاری . چرااا؟ . چرااا؟. این حق توئه که همه چیزو زیر سوال ببری . فکر کن و از بین هزار ها چراااا به حقیقت برس .. پسرکم بدون مامان برای رسیدن به حقیقت تلاش کرد . کتک خورد . له شد . خورد شد . تحقیر شد . قلبش تپید. دستاش لرزید . بغض کرد . چشاش خیس شد .. اگه یه روز نبودم سرتو بالا بگیر و فریاد بزن : مادرم برای آزادی جنگید. مادرم برای من جنگید ..

عسلم .. عشق و عقل "مقدس" ترین چیزهاست . همیشه عاشق باش و همیشه عاقل . قلبت رو به کسی بده که لیاقت اشکهای نازت رو داشته باشه . چشاتو باز کن و تا آخر پای دیوونگی هات بایست .. مامانت همیشه کله شق بوده و لجباز . خیلی وقتا عاقل و بعضی وقتا عاشق . عشق های یه روزه زپرتی . از اینکه مامانت یه روز عاشق بوده و یه روز فارغ خجالت نکش . مامانت با قلبش زندگی کرد ..

نَفَسم، ایمانم ..

نمی دونم چن سال دیگه، ولی می دونم که روزی میرسه که من و بابای کله شقت* برای اومدنت لحظه شماری می کنیم . اینکه بگیریمت تو بغلمون و از شادی بودنت بمیریم . اینکه بشیم خوشبخت ترین مامان و بابای دنیا . تا اون موقع زیاد راه نیس . بدون که مامان همیشه باهاته . همیشه به فکرته .. به چیزای خوب فکر کن و تا می تونی برای مامانت انرژی مثبت بفرست . می بوسمت عسلکم . به خدااا سلاممو برسون ..

* نمی دونی این بابات کدوم گوریه؟!

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت   توسط jiiiigh  | 

+ سالهای نحس کنکور رو با تصور آزادی ای که قرار بود نصیبم بشه گذروندم . یکی از اون آزادی ها نوشتن بی حد و حصر بود که تو اون دوران سگی امکان پذیر نبود . اولین وبلاگم زیادی بچه بازی بود . از عشق می نوشتم و فقط عشق . ساده و بی آلایش . اینقدر ناشی بازی درآوردم که محمد پیداش کرد و من بدون هیچ عذاب وجدانی زدم حذفش کردم . دو روز افسرده بودم و برای یه مدت با محمد حرف نزدم! دومین وبلاگم یه وبلاگ سرد و بی روح بود و البته اجتماعی! چشامو باز کردم و دیدم شدم یه دختر افسرده و غرغرو . دورم پر شد از دخترک هایی که یکی از آرزوهای نانوشته قلبشون خودکشی بود و بس . یه روز از خواب بلند شدم و با زدن یه دکمه فرستادمش اون دنیا!

سومین وبلاگمو دوس داشتم یه چیزی بود شبیه اینجا . من آزادانه می نوشتم و مست بودم از این آزادی . کسی برای مزخرف گویی هام دنبال دلیل نمی گشت . پسرک شاعری بود که گهگاهی میومد تو وبم . شاید تنها خواننده وبلاگم! از شعراش چیزی نمی فهمیدم ولی سعی می کردم رد کلماتش رو دنبال کنم . همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه احساس کردم قضیه زیاد جدی شده . من تو دنیای مجازی دنبال هیچ چیز نمی گشتم شاید فقط خودم! ولی اون .. دلم نمی خواست ناخواسته وارد بازی ای بشم که آخرش شکستن قلبی باشه و بس . آخر عاقبت وبلاگ دو هفته ای من شد یه خداحافظی سرد و حذف .. چهارمین وبلاگم فقط یه روز دووم آورد! قرار بود اونجا "یک دختر جلف" باشم  ولی از اونجایی که دیگران از من جلف تر بودن ، نظرات پست اولم پر شد از شماره تلفنهایی که بوی گناه می داد و من با زدن یه دکمه فرستادمش به درک . و اما پنجمین وبلاگم! .. الان یه مدت هس که کفش های قرمزم هنوز کهنه نشده و خسته نشدم از جیغ زدن! ..

به خودم قول دادم که هیچ وقت اینجا رو حذف نکنم حتی اگه وقتی یه زن 50 ساله شدم! بعد به این فک کردم که خیلی نا امید کننده س با کلیک کردن رو "دختری با کفش های قرمز" با یه زن 50 ساله رو به رو بشی . حتما اون موقع بزرگترین دغدغه زندگیم شور شدن قورمه سبزیه و بزرگترین دلخوشیم عروسی رفتن و بزرگترین غمم بی محلی شوهر پیرم . حتما یه پست در میون هم در مورد کشف های جدیدم می نویسم که آخرش ختم میشه به اینکه شوهر بی غیرتم یه زن دیگه داره و من حالا چه خاکی تو سرم بریزم! شاید هم از پسر کوچولوی معتادم بنویسم که الان اونقدر بزرگ شده که تو چشام زل بزنه و منو دلیل تمام بد بختی هاش بدونه!  شایدم از دوس دخترای رنگ و وارنگش غصه بخورم و بنویسم : ای خدااا، من چقدر بدبختم .. احتمالا تا اون موقع دماغم رو عمل کردم و یه ذره هم چاق شدم و پاهام هم درد می کنه . محمد هم زن داره و چن تا بچه که از سر و کولم بالا میرن و عمه عمه می کنن و من حوصله هیچ کدومشون رو ندارم ..

پ.ن : به خودم قول دادم هیچ وقت 50 ساله نشم! هیچ وقت قرمه سبزی رو شور نکنم و هیچ وقت پسر دار نشم!! بزرگترین شرط من برای ازدواج اینه که شوهرم هیچ وقت پیر نشه و هر وقت احساس کردم چشم چرون شده یا یه زن دیگه گرفته فقط: طلاق ق ق ق ..

+ من آدم شجاعی نیستم . اینو تقریبا مطمئنم ولی تا دلت بخواد کنجکاوم و کله شق . و لجباز .. نمی دونم تو دانشگامون چه کوفتی می خوان راه بندازن که قدم به قدم زدن : "11 آبان؟!" .. این یعنی اینکه باید کنجکاو بشی ولی هنوز که هنوزه نرفتم تو تقویم ببینم 11 آبان چه اتفاقی افتاده یا قراره بیفته . اصلا مگه مهمه؟؟ فوقش خودشون دور خودشون جمع می شن و یه نفر از خودشون میاد و حال می کنن دیگه . 5 شنبه ساعت 4.5 بود که رسیدم دانشگاه . حواسم به خواهران و برادران حراستی بود که یه دفعه چشمشون نیفته به من . هیچ کس نبود تو حیاط . آروم رفتم جلو و کاغذ سبز رو چسبوندم رو " 11 آبان؟!"  خودمو زدم به اون راه و تقریبا داشتم می دویدم که یه دفعه خشکم زد . پسره گوشه حیاط وایستاده بود و زل زده بود بهم . شناختمش، از بچه های ترم پیش کلاس ریاضی بود . از کنارش رد شدم . زیر چشمی دیدمش که رفت سمت کاغذها!

پ.ن1 : یکی هم چسبوندم رو اتاقک برادران غیور نیروی انتظامی تو میدون!

پ.ن2 : یکی نیس بگه : تو که این همه دلشوره می گیری و دستات می لرزه و قلبت وامیسته چرااا بی خیالش نمی شی؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت   توسط jiiiigh  | 

 

بنا به دلایل امنیتی حذف شد ..

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت   توسط jiiiigh