|
یک دختر جلف!
|
+ گره روسریشو باز می کنه و با وسواس کمی می بنده . زل می زنم به لب هاش . حرفهای امام خمینی در مورد کاپیتو لاسیون رو می خونه : "انا لله و انا الیه راجعون .. " .. تو از گذشته ها بگو و تطبیق دادن با الان ، با من .. گذشته ها برام جذابیتی نداره . از آینده حرف بزن .. گره روسری شو باز می کنه ، می بنده . و من به این فک می کنم : کاش کیلیپس داشتی! .. امام تبعید میشه به فرانسه .. نمی دونم چرا تعجب می کنم از اینکه امام 15 سال تو تبعید بوده . تبعید؟؟ زندان؟؟ .. یاد زید آبادی می افتم .. تبعید تو گناباد .. گناباد؟؟ گناباد همون مشهده؟؟ هرچی هس از تهران خیلی دوره . غم غربت بد دردیه .. پسر امام خمینی کشته میشه .. یکی از اون ته داد می زنه: کدوم پسرش؟؟ و من فک می کنم چه سوال احمقانه ای . استاد توضیح میده : آقا مصطفی .. گره روسری شو باز می کنه . دلم می خواد از اون زیر دید بزنم موهاشو! .. می بنده .. و من فک می کنم : این رنگ بهت نمیاد ، شبیه پیرزن ها شدی .. 17 شهریور امام دستور میده مردم به خیابونا بریزن . تیراندازی .. خون .. کشته .. بولوتوث های 13 آبانو نشون دادم به فاطمه . می لرزه : می بینید که اینا می زنن، چرا باز میرید تو خیابون ؟؟ می خندم : به خاطر همین باید بریزیم تو خیابون!! ..
بختیار رو پشت بوم میره . زنش هم .. اینا همش نواره .. مردم شعار میدن: بختیار بیچاره بازم میگی نواره؟؟ .. یاد الله اکبرا می افتم . تاریخ تکرار شده؟؟ 30 سال خیلی کمه برای تکرار تاریخ . دهانت را می بویند مبادا گفته باشی : الله اکبر .. خدااا چقدر غریبی . قسم خوردن به بزرگیت هم جرمه؟ .. از بازرگان و طالقانی میگه . گوشامو تیز می کنم . خودمو آماده می کنم تا متنفر بشم ازش! کنایه ریزی می زنه و رد میشه . تو دلم میگم : منظوری نداشت!! .. روسری شو باز می کنه . اعصابم بهم می ریزه . بی تفاوت نگاش می کنم : روسری تو یه ذره بده بالا . نمی تونم ابروهاتو ببینم! .. امام خمینی وارد تهران میشه .. یاد قیافه امام می افتم تو هواپیما . نورانی و با آرامش و لبخندی ملیح روی لب .. بهشت زهرا .. جمعیت .. شاادی .. امید .. آقای ناطق نوری تو کتاب خاطراتش نوشته :".. " .. و من به کتابایی فک می کنم که باید بخونم و نخوندم .. انقلاب پیروز شد .. و من به سبز ترین روز تاریخ فک می کنم ..
+ ساعت ده دقیقه به ده بود و من هنوز تو رختخواب بودم . خواب مونده بودم انگار . با یه حساب سر انگشتی فهمیدم خودمم بکشم نمی تونم به کلاس ده و نیم برسم . شیطونه التماس می کرد کلاسو دو در کنم ، کم کم داشت موفق می شد که یه چیزی تو وجودم گفت: هفته پیش کلاسو دو در کردی، خجالت بکش! .. خجالت کشیدم و شروع کردم به آماده شدن . خدا خدا می کردم که خط چشمم خراب نشه و تاکسی خطی زود پر شه و ترافیک نباشه و .. خط چشمم خراب نشد! تاکسی خطی زود پر شد ولی ترافیک بود مثل همیشه! ساعت 10:45 رسیدم دانشگاه و پله ها رو دوتا یکی کردم و داشتم به این فک می کردم که چی جوری یه صندلی از کلاس بغلی کِش برم و چی جوری صندلی رو جلوی هزار تا چشم وق زده ببرم تو که ضایع نشم که دیدم رسیدم دم کلاس .. دوتا صندلی خالی ردیف اول بود .. و آبدارچی بیچاره که داشت با هزار زحمت جای ماژیکهای غیر وایت بُرد ساعت قبلو پاک می کرد!!!! ..
پ.ن1 : کلاس ساعت 11 شروع شد ..
پ.ن2 : خدا جان چاکرتان هستیم!
اینجا رو تبدیل کردم به غمکده و انتظار دارم همه درکم کنن. یا دارم غر می زنم یا خاطراتمو دفن می کنم . البته تعجبی نیس چون من تو این یه سال و چن ماه همیشه این جوری بودم . و چه صبری دارید شما که چنین آدمی رو تحمل می کنید .. حالم خوب نیس . روز بدی داشتم . من و محمد مثل آدمهای متشخص با هم دعوا کردیم و تا می تونستیم همدیگه رو چزوندیم . سعی می کنم آدم با انصافی باشم ولی خداییش این دفعه تقصیر اون بود .. تا دلمون می خواست جیغ و داد کردیم و دیگه تو این آپارتمان آبرویی برامون نمونده . ازبس که متشخصیم . محمد هر وقت پشیمون میشه چن ساعتی فک می کنه و تو خودش میره و بعد با یه تیکه کاغذ یا اس ام اس معذرت خواهی می کنه . و چقدر برام سخته اون لحظه . دلم می خواد بمیرم .. همین چن دقیقه پیش یه کاغذ گذاشت رو میز کامپیوتر که : نورا جان منو ببخش! .. وقتی خوندمش دلم می خواست بمیرم و با دستای خودم دفن کنم خودمو .. زدم زیر گریه .. من همیشه احمقم .. همیشه همیشه .. خیلی وقته که شدم شبیه آدمهای مزخرفی که معذرت خواهی بلد نیستن و فقط زل می زنن تو چشم دیگران و بی احساس نگاشون می کنن .. دلم می خواد بغلش کنم و معذرت خواهی کنم به خاطر همه بچه بازیهام .. یه پاکن بردارم و بکشم رو مغزش تا فراموش کنه خواهر مزخرف و چندشی داره ..
ماهی ظهر هنوز رو دلم مونده .. دلم می خواد بالا بیارم ..
بعدا نوشت : آشتی کردیم .. ولی من ته دلم یه جوریه ..
تابستون پر بود از بازی تو پارکهای جنگلی ای که جون میداد برای گم شدن . درختهای سپیدار سر به فلک کشیده که خودخواهانه آسمون رو فقط برای خودشون می خواستن و بس .. کنار مامان و بابا روی یه نیمکت چوبی نشستی و به لنز دوربین زل زدی. و چیک .. یه عکس با قاب تقریبا ناشیانه . دخترکی با بلوز و جوراب شلواری زرد و دامن چین چین سورمه ای . کفشهای اسپرت چسبی سبز و سفید . و اون دخترک تو بودی .. از اینکه برای اولین بار( و آخرین بار ) سیرک می رفتی خوشحال بودی . سیرک پر بود از خرس ها و شیرهایی که مجبور به خودشیرینی برای آدمهایی بودند که برای خندیدن دنبال بهونه می گشتن و بابا مثل همیشه عاشق عکس گرفتن .. همیشه از اینکه چرااا تو اون عکس چشمهات نارنجی افتاد و لبهات کج، نالیدی .. تو حتی فک نکردی که یه روزی دلت برای اون چشمهای نارنجی و لبهای کج تنگ میشه .. بیرون سیرک دایناسور بدذاتی ایستاده بود با عکاس ماهر و چشم آبی ای که برای گرفتن عکس، چندین "روبل " می گرفت و تو می دونستی این یعنی خیلی . عکاس ماهر و مو بور حاضر نشد اجازه عکس گرفتن با دوربین بابا رو بده و تو فک کردی : چقدر بدجنسه .. و واقعا بود! بابای مهربون قدمها رفت و رفت و یه دفعه ایستاد و گفت : نوراااا .. و تو صداشو نشنیدی و اون تند عکس گرفت! و تا عکاس بدجنس بخواد بفهمه چه اتفاقی افتاده از اونجا رفته بودید! ..
باغ وحش جای قشنگی به نظر می رسید و تو تنها چیزی که از اونجا یادت میاد دخترک دندون خرگوشی ای هست با موهای کوتاه یه وری که احتمالا بابا کوتاه کرده بود و برای کوتاه کردنش بارها حرص خورده بود که : اینقدر وول نخور بچه! .. گوشه قاب ِ ناشیانه ی عکس خرسی قهوه ای خودنمایی می کرد که انگار فهمیده بود برای عکس گرفتن باید لبخند زد . لبخندی گشاد .. و تو هیچ وقت از اینکه توی عکس، نصفه افتاده بودی غصه نخوردی تو بارها محو خنده دخترک دندون خرگوشی با موهای یه وری شدی و به خنده گشاد خرس قهوه ای خندیدی ..
تابستون تو پر بود از خنده های ریزی که طعم خوشبختی میداد و آدامس های عسلی ای که با خوردنش دنیا زیباتر می شد .. روزها گذشت و از اینکه بزرگ و بزرگتر می شدی خوشحال بودی . کاپشن آبی بلند هنوز یک سایز بزرگتر بود و تو کلاس دوم رفتی . معلم کلاس دوم خانم ع بود . خانم سفید رو و زیبایی که برای خندیدن دنبال بهونه های بزرگ نمی گشت . خانوم ع بهتون یاد داد که از دختر بودنتون شاد باشید چون خانوما مقدم ترن! و تو از دختر بودنت شاد بودی . شاد بودی و به متلک های پسرکهای شرور ِمست از پسر بودن اهمیت نمیدادی . از اینکه مریم رفیق نیمه راه شد و رفت، غصه خوردی ولی زودتر از آنچه فک کنی فائزه جاش رو گرفت . فائزه دختر گندمگون و بامزه ای بود با ابروهای پیوسته نمکی ..
ادامه دارد ..
چه سخت است برائت از مشرکینی که ادعای مسلمانی می کنند ..
خدااا ببین حرمتتو شکستن/ مریم ِ باکره ت رو به گلوله بستن ..
+ دیشب رفتم پتومو بردارم که بخوابم دیدم مامان یه کاغذ گذاشته که : "نوراجان دخترم! فردا و پس فردا که دانشگاه نمیری برنامه ریزی کن و درسات رو بخون . گفتم کتبی بنویسم که ناراحت نشی" ..! از خجالت آب شدم و اشک تو چشام حلقه زد . یعنی ببین من چقدر وحشیم که برای اینکه باهام حرف بزنن باید نامه بنویسن برام! .. مامان نمی دونه که دوز وحشیگریم کم شده وگرنه کله مو می خورد تا الان .. همون بهتر که ندونه ..
+ هفته پیش سه شنبه امتحان روش تولید داشتم . ساعت 1.5 نصف شب شروع کردم به خوندن تا 3 !! صب کلاس اقتصاد رو دو در کردم که مثلا تو کتابخونه بشینم خر بزنم . دلم می خواست یه جیغ بزنم رو سر همه اونایی که پچ پچ می کردن و هنوز نمی فهمیدن که کتابخونه جای پچ پچ نیس بعد هم سر خودمو بکوبم به دیوار که الان وقت درس خوندنه؟؟ .. هیچ کدوم از این کارا رو نکردم!! بلند شدم رفتم تو هوای آزاد و وقت کشی کردم تا ساعت یک!!! .. امتحان شامل 3 سوال بود که سوال اول رو از رو دست نازی دیدم و یادم اومد که چیه و بقیه رو خودم نوشتم . سوال 2 و 3 هم که هیچی! .. بعد امتحان پسره برگشته میگه : سوال دو چی بود؟؟ .. میگم : الناز چی بود؟؟ .. الناز جواب میده . پسره میگه : سوال 3 چی می شد؟؟ میگم : تو کتاب هس یه نگا بندازید .. میگه : نه خودم کتاب دارم می خواستم بدونم چی نوشتی!!!!! بعد هم میگه : مگه نخونده بودی!!!! یه خنده مسخره کردم که یعنی: به تو چه؟؟!!! ..
+ عاشق تاریخ تحلیلی و استادشم . بعد 13 آبان برگشته میگه : بچه ها 13 آبان چه طور بود؟ ایشا الله یه ماه دیگه 16 آذر .. آخرش هم میگه : مردم ایران در طول تاریخ به خاطر آزادی جنگیدن و مطمئن باشید بهش میرسن .. از اون طرف هم انقلاب و استادش .. استاده رسما رو مخمه .. جلسه پیش مصدق رو در حد یه سیاستمدار ناشی که برای انجام کارای (سیاسی) فقط به حرف زنش اهمیت میداد، پایین کشوند. کم مونده بود له ش کنه تا خیالش راحت شه . اینقدر خودخوری کردم که سرم درد گرفت ..
خودمو کشتم که اشکای گوشه چشامو نبینی . دلم می خواست حواست نباشه و دستمو بکشم گوشه چشمم تا دیگه اینقدر دلهره پایین اومدنش رو نداشته باشم . چشاتو ازم برداشتی و چرت و پرت گفتی که مثلا کاراتو توجیه کنی . و من از این فرصت استفاده کردم و اشک گوشه چشمم رو پاک کردم . خوب شد مجبور به حرف زدن نشدم وگرنه بغض گلومو می فهمیدی . حتی با سکوتت می تونستی تعجبت رو از آروم بودنم انتقال بدی . می دونی مامان؟؟ من اینقدر خسته م که حتی توانایی این کارو ندارم . به خودم قول دادم آروم باشم . حداقل در برابر تو و بابا . هرچقدر جهنم به پا کردم و داد و بیداد کردم بسه . برای همه مون بسه . تو اون لحظه اگه آسمون زمین میومد من آروم بودم . آروم بودم با اشکایی که گوشه چشمم جمع شده بود .. می دونم که اگه هزار بار دیگه هم بهت یادآوری کنم که تموم زندگیمو نذار کف دست دیگران باز میری میذاری کف دست مادرجون . عوض نمی شی مامان ..
فک کردی اگه پشت تلفن پچ پچ کنی من نمی فهمم؟؟ اصلا به هیچ خری ربطی نداره که من چن تا خواستگار داشتم و چه خرایی بودن و الان یه مدته هیچ خری از این دور و برا رد نشده . گور پدر همه شون ..
وقتی رفتم تو اتاقم و بغضمو قورت دادم و اشکای لعنتی گوشه چشامو پاک کردم و گزارش کار آز ِ فردا رو نوشتم، دیدمت که داشتی نگام می کردی .. خیالت تخت .. من رو قولم بودم و نذاشتم اشکامو ببینی .. خوب بخوابی مامان جان ..
دلم گرفته . احساس حقارت می کنم .. مهم نیس .. من دوباره رو به راه میشم .. اشکام ته می کشه و این روزای لعنتی می گذره ..